حقیقت

January 30, 2010 - One Response
 
بعضی از دوستان اونقدر منورند که حتی وقتی می خوای راجع بهشون صحبت کنی باید عینک آفتابی بزنی!
 
Police Sunglasses Advertisement!

Warning

January 28, 2010 - One Response
 
warning
The sexual feelings section has been deactivated!
 
Error reported from main body control unit.

آموزش

January 12, 2010 - 8 Responses
 
پای تشت رخت و سینک ظرفشویی مشغول آموختن زندگی ام!
 

خوشبینانه ترین حالت

December 28, 2009 - One Response
 
استریت ها سه دسته اند:

48.5% رو در رو به ما می خندند
48.5% پشت سر به ما می خندند
3% بقیه هم گی اند!

 
اقتباس از برایان

زنانه

December 27, 2009 - Comments Off
 
سکانس آخر:

تاکسی صندلی عقب با سه مسافر (زن و شوهر، پسر) ساعت 7 غروب.

–صدای تلفن زن–
زن: سلام، چطوری؟ خوبی؟
- …
زن: نه! ما که رفتیم همون حسینیه ی اعظم. اتفاقن خیلی هم خوب بود مراسم.
- …
زن: نه! واقعن؟؟
- …
زن: نه بابا، اونجا که خبری نبود. همه چیز هم خوب برگزار شد.
- …
زن: جدی؟ تو رو خدا راست می گی؟
- …
زن: ما خوبیم، نگران نباش.
- …
زن: کشته؟ واقعن؟
- …
زن: نه بابا ما که چیزی ندیدیم. الان هم داریم می ریم قم.
- …
زن: دیشب؟ ما دیشب مسجد جامع (؟) بودیم، خیلی خوب بود.
- …
زن: دیشب؟ نه دیشب هم خیلی خوب بود. درگیری هم نبود.
- …
زن: جدی؟ نه بابا! حالا ولش کن، می دونی مسجد جامع (؟) پخش مستقیم تلویزیونی داره؟ خیلی مراسمش باشکوه خوب برگزار شد. ما که واقعن لذت بردیم. حسابی همه چیزو با شکوه کرده بودن. روضه خونش خوب بود. دوربین های تلویزیون هم همه جا بود. خیلی خوب بود. تو ما رو تو تلویزیون ندیدی؟
-…

 
بر اساس واقعیت… عاشورای حسینی، تهران 6 دی 1388

خلصه

December 14, 2009 - 4 Responses
 
انگار دوران تک جمله های قصارم تمام شده، یا حداقل مدتی است که به مرخصی رفته.
الان دو ماهی هست که هر روز یک جمله ی قصار وبلاگی، توی مخ صاحب مرده ام دور می زند که هیچ کدامشان آخر هم آپ نمی شوند …
از “پد…” … ولش کن!

انگار دچار خلصه های مقطعی می شوم هر بار که دستم به سمت لاگین کردن توی وردپرس می رود.

بی تفاوت و سرد و یخ زده به همه چیز نگاه می کنم، از آمدن یکی یکی دوست دخترهای دوستان دوست پسرم، تا جر خوردن ملت غیور میهن پرست که خودشان را جر می دهند تا بگویند که عکس خمینی را پاره نکرده اند و “به خدا و به جون مامانشون” هنوز “دوستش دارند” و “عاشقش اند” و “می پرستندش”! تا سر کار رفتن و امکان منحل شدن بخش ما در شرکت (که یعنی من بیکار می شوم). خدا به خیر بگذراند وقتی که تازه یخم آب می شود را!
چشم هام یک کم درد گرفته و دارد دغدغه ام می شود دوباره، که نکنه باز قراره سه-چهار روز کوری بگیرم.

دلم می خواد یکی رو پیدا کنم و تا می خورد بزنمش!
پس دستور می دهیم، هر وقت ما دچار خلصه شدیم، یک نفر پیدا شود برای کتک خوردن!

 
پ.ن: قدرتو حال می کنی؟!

تا صبح

November 28, 2009 - 3 Responses
 
بلور های سفید تن تو با آن انحناهای زیبای داغ در چشمانم مثل گنجی است بی نظیر که باز شده برای دیدار؛ برای برانگیختن ذره ذره هوس من، که با تمام وجودم محو تماشایت شده ام و شادان از اجازه تصاحب.
و تو خود آغاز کننده ی حرکتی برای تسخیر تمام احساس من که درگیر داغاداغی تن توست.
و لبانم که سوزان بر لبهای داغ تو می لغزد و صدای پر تب بوسه های تو که پر کرده خانه ی سرد هم رزم دیرینه مان را و باد های خنک نیمه شب که از میان نفس های مست گونه ی تو که بوی شراب می دهد و سیگار، می پیچد به دور من برای پر کردن فضاهای خالی ام.
چون مار، بی پروا برای بلعیدنت می پیچم و تمام تنت را در بر می گیرم و ذره ذره بلور های تنت را سر می کشم
مست می شوم از مستی تو
و تو داغ تر می شوی و پبچک وار می شوی به دور تنه ی بی جان من که به اذن، در اختیار توست امشب.
خانه ی هم رزم، تماشاگر شده همه حرارتِ گَردان در فضای اتاق را که سرمای زمستان را بی جان کرده از حضور ما
و عریان می شوی
و عریانم می کنی
و عقل من بی جان در برابر خواسته ی تو است امشب به اذن
تو آنقدر بی نظیری که می خواهم نگاهت کنم، نگاهت کنم، نگاهت کنم و تو دریا شوی
خدا شوی
خدا باشی
بی همتا بمانی
و من گاهی در نگاه های تو محصور شوم و برای بوسه ای از تو التماس کند ذره ذره ی تنم و تو دور باشی مثل همیشه، خدا شوی، خدا باشی
و من بسوزم

تو امشب سَرو شدی برای آزادی لجام گسیخته ی هوس من و هوس گونه می چرخی به دورم تا پروانه باشم برای حضور تو

امشب همه چیز اذن شده برای آزادی تو، حتی تمام تن من
تو آزادی برای همه ی مستی، برای همه ی رقص های هوس آلود شبانه که آرام آرام جریان می گیرد بر بستر گسترده ما.
دستانم بر حرارت وجود تو تا مرد بودنت می رود، آتش می گیرد، می سوزد، خاکستر می شوم تا ققنوس شوی بر مردانگی ام و پر بگیری در سرای رنگین کمانی آسمان؛ تا بلور های روشن بدنت ستاره شود، چشمان دوخته به کویر آسمان تو را.
تا خدایی کنی
زیبایی از چشمان تو، حرارت از بوی بی همتای تو، معنا از گستردگی تو، هوس از لبان تو؛ هجوم می آوری بر تن بی دفاع من و بدنم را تسخیر می کنی تا صبح تا تب را مرحمی شوم هر چند ناچیز

می خوابی، بی صدا و لالایی می خوانی با صدای نفس هایت و می خوابم بر گستردگی بلور های روشن سینه ی تو
تا صبح

 
نمی شود از زیبایی تو نگفت

یادگاری

November 2, 2009 - 4 Responses
 
امروز دوم نوامبره! سالگرد تو …

Daniel_Radcliffe_Parade3

Daniel Radcliffe

عشق اول هنوز یادم هست …
حالا هم تو بزرگ شده ای و هم من!
ببین چه دم و دستگاهی برای خودم به هم زده ام! دیکتاتوریی دارم و زندگیی!
حالا می بینم، بی تو هم می شود زندگی کرد … گرچه که هنوز خدایی …

 

تصویب بودجه

October 24, 2009 - 4 Responses
 
دستور می دم یارانه ها رو حذف کنن تا تو دیگه مجبور نباشی برای پول از من جدا شی.
 

بیانیه ی اول

October 12, 2009 - 2 Responses
 
کلی خودم رو الاف کردم و کلی کلمه ها رو بالا پایین کردم تا یک بیانیه در تشکر از حمایت بی نظیر ملت غیور وبلاگی از دیکتارتوری بنویسم!
24 میلیون کامنت که کم نیست! فکر کنم این بزرگترین و بیشترین حجم کامنت پس از انقلاب 57 ئه!
از همه ی ملت شهید پرور تشکر می کنم!