حقیقت
Warning

The sexual feelings section has been deactivated!
خوشبینانه ترین حالت
48.5% رو در رو به ما می خندند
48.5% پشت سر به ما می خندند
3% بقیه هم گی اند!
زنانه
تاکسی صندلی عقب با سه مسافر (زن و شوهر، پسر) ساعت 7 غروب.
–صدای تلفن زن–
زن: سلام، چطوری؟ خوبی؟
- …
زن: نه! ما که رفتیم همون حسینیه ی اعظم. اتفاقن خیلی هم خوب بود مراسم.
- …
زن: نه! واقعن؟؟
- …
زن: نه بابا، اونجا که خبری نبود. همه چیز هم خوب برگزار شد.
- …
زن: جدی؟ تو رو خدا راست می گی؟
- …
زن: ما خوبیم، نگران نباش.
- …
زن: کشته؟ واقعن؟
- …
زن: نه بابا ما که چیزی ندیدیم. الان هم داریم می ریم قم.
- …
زن: دیشب؟ ما دیشب مسجد جامع (؟) بودیم، خیلی خوب بود.
- …
زن: دیشب؟ نه دیشب هم خیلی خوب بود. درگیری هم نبود.
- …
زن: جدی؟ نه بابا! حالا ولش کن، می دونی مسجد جامع (؟) پخش مستقیم تلویزیونی داره؟ خیلی مراسمش باشکوه خوب برگزار شد. ما که واقعن لذت بردیم. حسابی همه چیزو با شکوه کرده بودن. روضه خونش خوب بود. دوربین های تلویزیون هم همه جا بود. خیلی خوب بود. تو ما رو تو تلویزیون ندیدی؟
-…
خلصه
الان دو ماهی هست که هر روز یک جمله ی قصار وبلاگی، توی مخ صاحب مرده ام دور می زند که هیچ کدامشان آخر هم آپ نمی شوند …
از “پد…” … ولش کن!
انگار دچار خلصه های مقطعی می شوم هر بار که دستم به سمت لاگین کردن توی وردپرس می رود.
بی تفاوت و سرد و یخ زده به همه چیز نگاه می کنم، از آمدن یکی یکی دوست دخترهای دوستان دوست پسرم، تا جر خوردن ملت غیور میهن پرست که خودشان را جر می دهند تا بگویند که عکس خمینی را پاره نکرده اند و “به خدا و به جون مامانشون” هنوز “دوستش دارند” و “عاشقش اند” و “می پرستندش”! تا سر کار رفتن و امکان منحل شدن بخش ما در شرکت (که یعنی من بیکار می شوم). خدا به خیر بگذراند وقتی که تازه یخم آب می شود را!
چشم هام یک کم درد گرفته و دارد دغدغه ام می شود دوباره، که نکنه باز قراره سه-چهار روز کوری بگیرم.
دلم می خواد یکی رو پیدا کنم و تا می خورد بزنمش!
پس دستور می دهیم، هر وقت ما دچار خلصه شدیم، یک نفر پیدا شود برای کتک خوردن!
تا صبح
و تو خود آغاز کننده ی حرکتی برای تسخیر تمام احساس من که درگیر داغاداغی تن توست.
و لبانم که سوزان بر لبهای داغ تو می لغزد و صدای پر تب بوسه های تو که پر کرده خانه ی سرد هم رزم دیرینه مان را و باد های خنک نیمه شب که از میان نفس های مست گونه ی تو که بوی شراب می دهد و سیگار، می پیچد به دور من برای پر کردن فضاهای خالی ام.
چون مار، بی پروا برای بلعیدنت می پیچم و تمام تنت را در بر می گیرم و ذره ذره بلور های تنت را سر می کشم
مست می شوم از مستی تو
و تو داغ تر می شوی و پبچک وار می شوی به دور تنه ی بی جان من که به اذن، در اختیار توست امشب.
خانه ی هم رزم، تماشاگر شده همه حرارتِ گَردان در فضای اتاق را که سرمای زمستان را بی جان کرده از حضور ما
و عریان می شوی
و عریانم می کنی
و عقل من بی جان در برابر خواسته ی تو است امشب به اذن
تو آنقدر بی نظیری که می خواهم نگاهت کنم، نگاهت کنم، نگاهت کنم و تو دریا شوی
خدا شوی
خدا باشی
بی همتا بمانی
و من گاهی در نگاه های تو محصور شوم و برای بوسه ای از تو التماس کند ذره ذره ی تنم و تو دور باشی مثل همیشه، خدا شوی، خدا باشی
و من بسوزم
تو امشب سَرو شدی برای آزادی لجام گسیخته ی هوس من و هوس گونه می چرخی به دورم تا پروانه باشم برای حضور تو
امشب همه چیز اذن شده برای آزادی تو، حتی تمام تن من
تو آزادی برای همه ی مستی، برای همه ی رقص های هوس آلود شبانه که آرام آرام جریان می گیرد بر بستر گسترده ما.
دستانم بر حرارت وجود تو تا مرد بودنت می رود، آتش می گیرد، می سوزد، خاکستر می شوم تا ققنوس شوی بر مردانگی ام و پر بگیری در سرای رنگین کمانی آسمان؛ تا بلور های روشن بدنت ستاره شود، چشمان دوخته به کویر آسمان تو را.
تا خدایی کنی
زیبایی از چشمان تو، حرارت از بوی بی همتای تو، معنا از گستردگی تو، هوس از لبان تو؛ هجوم می آوری بر تن بی دفاع من و بدنم را تسخیر می کنی تا صبح تا تب را مرحمی شوم هر چند ناچیز
می خوابی، بی صدا و لالایی می خوانی با صدای نفس هایت و می خوابم بر گستردگی بلور های روشن سینه ی تو
تا صبح
یادگاری


عشق اول هنوز یادم هست …
حالا هم تو بزرگ شده ای و هم من!
ببین چه دم و دستگاهی برای خودم به هم زده ام! دیکتاتوریی دارم و زندگیی!
حالا می بینم، بی تو هم می شود زندگی کرد … گرچه که هنوز خدایی …
تصویب بودجه
بیانیه ی اول
24 میلیون کامنت که کم نیست! فکر کنم این بزرگترین و بیشترین حجم کامنت پس از انقلاب 57 ئه!
از همه ی ملت شهید پرور تشکر می کنم!