الان دو ماهی هست که هر روز یک جمله ی قصار وبلاگی، توی مخ صاحب مرده ام دور می زند که هیچ کدامشان آخر هم آپ نمی شوند …
از “پد…” … ولش کن!
انگار دچار خلصه های مقطعی می شوم هر بار که دستم به سمت لاگین کردن توی وردپرس می رود.
بی تفاوت و سرد و یخ زده به همه چیز نگاه می کنم، از آمدن یکی یکی دوست دخترهای دوستان دوست پسرم، تا جر خوردن ملت غیور میهن پرست که خودشان را جر می دهند تا بگویند که عکس خمینی را پاره نکرده اند و “به خدا و به جون مامانشون” هنوز “دوستش دارند” و “عاشقش اند” و “می پرستندش”! تا سر کار رفتن و امکان منحل شدن بخش ما در شرکت (که یعنی من بیکار می شوم). خدا به خیر بگذراند وقتی که تازه یخم آب می شود را!
چشم هام یک کم درد گرفته و دارد دغدغه ام می شود دوباره، که نکنه باز قراره سه-چهار روز کوری بگیرم.
دلم می خواد یکی رو پیدا کنم و تا می خورد بزنمش!
پس دستور می دهیم، هر وقت ما دچار خلصه شدیم، یک نفر پیدا شود برای کتک خوردن!
تو که زور نداری!ـ
ولی اگه دچار “خلسه” شدی بیا، من هستم
[...] our little dictatorship: خلصه پیوند به منبع [...]
قربونت برم حالت بده بیا من رو بزن! فدات بشم الهی! خاک پات سرمه ی چشام بشه الهی! نبینم غمگین باشی الهی! خلسه هم لازم نیست اصلاً
درد و بلات بخوره تو سر این مهدی همزاد الهی… (سر ما لیاقت اصابت درد و بلای شما رو نداره آخه… از اون لحاظ)ه
کتکشو تو بخوری درد و بلاشو من؟ چه توقعاتی